تبليغاتX
من یک گنبدی هستم یک ترکمن







من یک گنبدی هستم یک ترکمن

یادداشت های شخصی

نوروز مبارک

با آرزوی بهترین ها برای شما در سال جدید

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 22:11 توسط jamshid |

یه طوری تو گنبد برف میاد که مجبور شدیم برای اولین بار تو عمرمون برفارو پارو کنیم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 17:26 توسط jamshid |

سلام. مشروط که نشدم هیچ، تونستم سه گانه دروسی رو که توشون میفتم از بین ببرم و فقط یه درس عملیات واحد رو بیوفتم اونم با دو نمره شیفت که بشم ۸.۵

چقده من خوشحالم.

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 14:10 توسط jamshid |

خواستم ببینم مشروطی در نزد شما چگونه است؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:28 توسط jamshid |

نمرات

اولین نمره از دروس سه گانه ای که توشون می افتم اومد. عملیات واحد ۶.۵

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 14:33 توسط jamshid |

هدف گذاری

سلام .تابستون تر مپیش تصمیم گرفتم خونه بگیرم تو اسکو تا بتونم خوب درس بخونم و معدل گندم رو درست کنم. ولی این ترم هم درس آستانه مشروطی هستم و شاید یکی دو درس رو بیوفتم. دلیلش هم عجله کردن و داشتن استرس برا جواب دادنه. چون خودمو نمیتونم کنترل کنم.

ولی با این حال تازه بعد شیش ترم از رشته ام داره خوشم میاد . میخوام تو ارشد هم ادامه بدمش. بعد ارشد میخوام به علافه اصلین یعنی زبان انگلیسی برم.

این اشتباهات رو الان بکنم خیلی بهتره تا وقتی سر کار هستم.

در مورد قضیه گرگان و گنبد ، هر چی بلا بیاد به نظرم باید بیاد با اون کارایی که اول انقلاب کردیم. به هر حال اینا که یادشون نمیره. بیایید الان سعی و تلاش کنم. با باسواد شدن ما همه چی درست میشه. اول باید خودمونو درست کنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:40 توسط jamshid |

میدونید گنبدیا؟ گرگانی ها رفتن شورای شهرشون گفتن که قطار نباید از گنبد رد بشه. الانم راه آهن گنبد منتفی شده. واقعا چه حرکت ننگینی. بیایید یک صفحه ضدشون درست کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:39 توسط jamshid |

فارست گامپ

داستان فارست گامپ

فارست گامپ را ببینید تا متوجه شوید می توان یک فرد شیرین عقل را شخصیت اصلی قصه یک فیلم گذاشت و فیلم تلخ و تیره و تاری نساخت . فارست گامپ را ببینید تا متوجه شوید بازی در نقش یک شیرین عقل فقط همین بازی هایی نیست که تا بحال در فیلم های دورو برتان دیده اید و با توانایی بازیگری به اسم تام هنکس آشنا شوید. فارست گامپ را ببینید تا دوباره قدرت قصه را باور کنید و خودتان را بسپارید به قصه های عجیب و باور نکردنی که فارست گامپ(تام هنکس) روی نیمکت اتوبوس برای مسافران منتظر تعریف می کند و شما را 142 دقیقه به دنبال خودش می کشد....                                  

 

فارست گامپ نام شخصیت اصلی فیلم (تام هنکس) است. فردی با ضریب هوشی 90 که نسبت به هم و سن وسالان خود کند ذهن است. به همین دلیل مدیر مدرسه حاظر نیست او را ثبت نام کند. مادرش تن به .... می دهد. تا فارست بتواند درآنجا درس بخواند. روز اول او در اتوبوس مدرسه جایی برای نشستن پیدا نمی کند.( ایده ای که در بسیاری دیگر از فیلم ها مثل مرد عنکبوتی استفاده شد). در اتوبوس دختر زیبایی به نام جنی به او جای اجازه میدهد که کنار او بنشیند. از آن موقع به بعد آن ها با هم دوست می شوند و بازی می کنند. جنی باخانواده اش مشکل دارد. پدرش الکلی است و مدام جنی را کتک می زند. این دوستی تا شروع کالج ادامه پیدا می کند.............

داستان در مورد زندگی فارست است. فردی که با ایمان است و آزارش به مورچه هم نمی رسد. ولی ناشکری خدا را نمی کند. در ابتدای فیلم پاهایش مشکل دارد و نمی تواند درست راه برود ولی بعدها در کالج راگبی بازی می کند و حتی به تیم ملی دعوت می شود و رئیس جمهور را ملاقات می کند ولی اصطالاحا به تخمش هم نیست.

مسیر راه او را خدا انتخاب می کند چون خدا بندگانش را دوست دارد و او هم همان مسیر ها را انتخاب می کند و استعدادهایش را شکوفا می کند. به ویتنام می رود بهترین دوستش را از دست می دهد. به علت توانایی اش در دویدن، چند نفر را نجات می دهد و نشان شجاعت می گیرد و دوباره به کاخ سفید می رود ولی باز هم دایورت می کند.

در جنگ زخمی می شود و در بیمارستان استعداد پینگ پنگ او شکوفا می شود و قهرمان جهان. باز هم دایورت. در این بین جینی همه کار می کند از بازیگر و خواننده تئاتر تا اعتیاد به مواد مخدر و روسپیگری.

دو بار فارست را تنها میگذارد ولی فارست همچنان او را دوست دارد. در حالی که میلیونر شده است.

جنی نامردی می کند و در حالی که دارد می میرد از فارست می خواهد با وی ازدواج کند. فارست هنوز هم او را دوست دارد.

این فیلم خیلی آموزنده است. پر از حرکات و دیالوگ ها ومفهوم های آموزنده. مطمئنم آخرش به فکر فرو می روید و کس پر میشوید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 11:39 توسط jamshid |

نوروز مبارک

 

سلام سال ۱۳۹۰ رو تبریک میگم. امیدوارم تو سال جدید هممون موفق باشیم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:38 توسط jamshid |

باید گریستن

 

سلام. تو اکثر کتابای تاریخی در مورد ترکمن ها با غرض ورزی نوشتن و اونا رو قومی وحشی نشون دادن که کارشون فقط این بوده که هر از چند گاهی که گرسنشون شد بیان و روستاهای اطراف رو غارت کنن و چند تا برده ببرن و بفروشن.

در مورد جدایی ترکمنستان از ایران هم فقط نوشته شده که در سال ۱۸۸۱ طبق قرار داد آخال ، ترکمنستان منضم به روسیه شد.

ولی دوست دارم کمی واقیت ها رو بشنوین:

این متن نوشته دکتر سارلی ، رییس بنیاد فراغی هست. من از روی یه سایت پیداش کردم و کپیش کردم.

امیدوارم تمامی دوستان با این واقعیت آشنا بشن.

دوستان ترکمن به خودشون افتخار کنن که اینچنین اجداد شجاعی داشتن. و

ازشون میخوام این مطلب رو تو وبشون بزارن تا همه آگاهی پیدا کنن.

 

گوگ تپه " گوگ دفه " مقام از نظر تاریخی

مقّام های موسیقی ترکمنی هر کدام از حادثه یی سخن می گویند یکی از مقام های ترکمن گوگ تپه " گوگ دفه " مقام است و آن اشاره به منفجر کردن قلعه ترکمن ها توسط روسها است که در واقع می توان آن را فاجعه گوگ تپه نامید . که ترکمن ها آن سوی مرز هر سال طی مراسمی در آن جا جمع شده و بزرگ داشتی برگزار می کنند. در نیمه قرن 19 دولت روسیه در پی یک سلسله عملیات تجاوز کارانه ، زیر پوشش " حفظ مربوط به امنیت مرزها و روابط بازرگانی " به تصرف مساکن ترکمنان پرداخت در ماه مه 1873 / م ، خیوه را متصرف شد و خود را آماده تجاوز بعدی نمود . و در اکتبر 1876 / م ، لوماکین LAMAKIN  فرمانده نظامی ماورای خزر به اقدام جدیدی دست زد که به شکست وی منجر شد .

دولت روسیه برای تلافی شکست ژنرال لازاروف را مأمور سرکوبی ترکمنان نموده ، لازاروف در آستانه ی لشکر کشی در گذشت و فرماندهی سپاه دوباره بدست لوماکین افتاد . لوماکین بار دوم با دادن تلفات سنگینی عقب نشینی نموده ، در نوامبر 1881 / م ژنرال اسکوبلوف با قوایی معادل 11000 نفر و به قصد نابودی تام و تمام ترکمنها از قزل سو راهی آخال شد . از آنجایی که خط آهن هنوز تکمیل نشده بود حدود 20000 شتر نیز برای حمل و نقل تدارکات ستون به کار گرفت . بالاخره در اوایل ژانویه 1881 / م پس از استقرار واحد های نظامی در امتداد خطوط مواصلاتیش ، با نیروی معادل 6500 سرباز و 60 عراده توپ به گوگ تپه رسید . دژ گوگ تپه با حصاری به طول چند کیلومتر ، حدود 40000 ترکمن را در دل خود جای داده بود . از این میان فقط حدود 10000 نفر را جنگاوران ترکمن تشکیل می دادند ، مابقی زن و کودک و از کار افتاده بودند . ترکمنها امیدوار بودند که استحکامات گوگ تپه با دیوارهایی به ارتفاع 6 متر و ضخامتی بین 60 تا 90 سانتیمتر همانند سال گذشته در برابر تهاجم روسها تاب آورد و این تلاش آنها را نیز ناکام سازد . در این مدت یکی از ترکمنهایی نیز که به شیوه ی سنگر سازی روسها در منطقه آشنایی داشت اصلاحاتی در مواضع گوگ تپه ایجاد کرده بود .

در پی آغاز حمله همان گونه که انتظار می رفت ترکمنهای تکه به رهبری تکمه سردار مقاومت سر سختانه ای از خود نشان دادند .توپخانه ی روسها استحکامات گوگ تپه را زیر آتش مداوم خود گرفت اما پس از چندی آشکار شد که این آتش بازی تأثیر چندانی بر دیوارهای ضخیم گوگ تپه ندارد و مقاومت ترکمنها کماکان بدون وقفه ادامه دارد. ژنرال اسکوبوف از آن بیم داشت که در صورت طولانی تر شدن عملیات ، واحدهای کمکی ترکمن فرا رسند و خود او نیز زیر محاصره قرار گیرد . بنابراین دستور داد نقبی به زیر بخش جنوبی استحکامات گوگ تپه حفر شود تا آن را منفجر کنند. در حالی که آتش توپخانه و تلاش گروه های حمله برای دستیابی بر قلعه ادامه داشت ، خود او عملیات حفر نقب را تحت سرپرستی گرفت.

"بعدها تعدادی از افسران روسی حاضر در این عملیات چنین اظهار داشتند که اگر ترکمنها نهر آب را به سوی اردوی روسها بر می گرداندند و هم زمان نیز سوارهایی را برای حمله بدانجا اعزام می داشتند شاید این نبرد سرنوشت متفاوتی می یافت ." به هر تقدیر در حالی که نبرد ادامه داشت کار حفر نقب پیش رفت و بالاخره روسها به زیر دیوار قلعه رسیدند. حدود دو تن مواد منفجره زیر دیوار کار گذاشته شد و در حالی که آتش بسیاری از توپهای اردو بر آن بخشی از دیوار متمرکز بود منفجر گردید . روسها به سمت قلعه هجوم آوردند .با فروکش کردن گردو غبار حاصله از انفجار ملاحظه شد که شکافی به عرض 60 متر در دیوار ایجاد شده است . ترکمنها که چند صد نفرشان در همین انفجار کشته شده بودند به هیچ وجه آمادگی مقابله با این وضع را نداشتند . از سوی دیگر گروه های حمله که شب گذشته با استفاده از تاریکی شب خود را به اطراف قلعه رسانده و مخفی شده بودند نیز در این میان با نردبان به سایر قسمتهای قلعه هجوم آوردند و به درون ریختند.

مقاومت ترکمنها درهم شکست بسیاری از آنها سعی کردند از شکافی که در بخش شمال شرقی دیوار نیمه تمام قلعه ایجاد شده بود فرار کنند . قتل عام آغاز شد . سربازان روس بر هیچ کس ابقا نکردند . در خود قلعه حدود 6500 جسد شماره شد . حدود 800 نفر از زنان و کودکانی نیز که راه فرار در پیش گرفته بودند ، به دست واحدهای سواره نظام روس کشته شدند . اسکوبلوف فقط پس از سه روز دستور " ترک مخاصمه " داد. رقم رسمی تلفات روسها 228 کشته و 669 مجروح اعلام شد که قطعاً کمتر از میزان واقعی است . یک ژنرال ، دو سرهنگ و حدود چهل صاحب منصب دیگر جزو کشته شدگان بودند. خطر گسترش و شیوع بیماری چنان بود که چاره ای جز سوزاندن کلی اجساد نماند.

شخص اسکوبلوف از فتح گوگ تپه طرفی بر نسبت ، اگر چه وی پس از ناحیه حکومتی " ماوراء خزر " به عنوان بخشی از قلمرو نایب السلطنه قفقاز به فرمانداری آن تعیین شد ، ولی چند صباحی بعد ، در پی بازتاب گسترده ای که این کشتار هولناک یافت چاره ای جز احضار او به مرکز نماند . اسکوبلوف پس از چند ماه در حالی که هنوز چهل سال بیش نداشت در گذشت .

ولی این فتح و پیروزی برای امپراتوری روس مهم و کارساز گردید . در پی سقوط گوگ تپه حاکمیت نهایی آنها بر منطقه مسجل شد و دیگر از ناحیه ترکمنها با مقاومتی روبرو نشدند . حتی خود تکمه سردار هم که با گروهی از افراد و طوایف جان بدر برده اش به مرو پناهنده شده بود نیز در 1884 / م ، که مرو در پی مذاکراتی تسلیم ژنرال کوماروف شد مقاومتی نکرد . در سالهای بعد به ویژه در سالهای پر تب و تاب انقلاب 1917 رم و سقوط تزاری نیز که تقریباً کلیه ی ملل و اقوام امپراتوری سر به شورش برداشتند ، ترکمنهای این خطه بالنسبه آرام ماندند..ژنرال اسکوبلوف گفته بود : " من به این اصل اعتقاد دارم که مدت زمان صلح و آرامش با مقدار کشتاری که از دشمن می شود ، نسبت مستقیم دارد ."

ژنرال سرپرستی سایکس رئیس پلیس جنوب می نویسد :

" چند سال پس از پیروزی روسها وقتی که بر این خرابه های " گوگ تپه و اطراف آن " گذر کردم از شجاعت نومیدانه یی که ترکمنان نشان دادند و مدت بیست روز این قلعه را که دارای دیوارهای ساده ای بود در مقابل ارتش روس حفظ نمودند حیرت کردم . . . "

 مرثیه ای به مناسبت سقوط گوگ تپه.

مسکین قلیچ شاعر ترکمن (1325 – 1268 ق ) که در این ایام زندگی می کرد به مناسبت کشتار روسها در گوگ تپه مرثیه ای تحت عنوان " بلا لاردان نشان " ، سروده که نگارنده قسمتهایی از مرثیه را انتخاب و با ترجمه آن در زیر آورده است :

ای خدا یا تو به قلیدیم بونه آفتدان نشان

الامان هی الامان ساقله بلا لاردان نشان

*****

اشبوگون ماتم توتیب حیوان انسان یغلاشر

گوگ لرزان اوریب یرو آسمان یغلاشر

ناله تار تیب هم بولیب لار چرخ ایوان یغلاشر

" تکه " خلقی زار و گریان کوپ مسلمان یغلاشر

ناله تار تیب هم بولیب لار چرخ ایوان یغلاشر

" تکه " خلقی زار و گریان کوپ مسلمان یغلاشر

عرصات قوپدی بوگون مؤمن لاره آخر زمان

*****

وادریغا سرنگون بولدی سوین خان ایل

گؤزی گریان باغری بریان خانه ویران ایل لارم

عاجزی مسکین قلیچ قیل توبه چندان یغلاغیل

همدمم اوستا مراد خاطر پریشان یغلاغیل

د مبدم افغان قلیب چاک و گریبان یغلاغیل

عرصات قوپدی بوگون مؤمن لره آخر زمان "

*****

ترجمه :

خدایا توبه کردم این چه آفت و نشانی است

امان هی امان ، خدایا حفظ کن از این بلا

از ماتم امروز حیوان و انسان گریه می کند

آسمان به لرزه درآمده زمین و آسمان گریه می کند

ناله ها کشیده ابرها گریه می کنند

خلق تکه زار و گریان ، مسلمانان بیشماری گریه می کنند

قیامت شد امروز برای مؤمنان ، آخر زمان شد.

افسوس که ایل سوین خان دربدر شد

چشمی گریان ، دلی بریان ، خانه ویران شد خلقم

ای مسکین قلیچ عاجز توبه کن ، بسی گریه کن

همدمم اوستا مراد ، با خاطری پریشان گریه کن

هر لحظه فریاد بکش با سینه ای چاک و گریبان

برای آنانکه بر این درد گرفتار آمدند گریه کن

قیامت شد برای مؤمنان آخر زمان شد

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 11:41 توسط jamshid |

واقعا زیبا

سلام .

این شعر رو مرده ی توی فیلم شبهای روشن فرزاد موتمن برای دانشجوهاش دکلمه می کرد. انصافا زیباس.

دل من همــی داد گفتی گوایی 

که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

 بر آن دل دهـد هـر زمــــــانی گوایی

 من این روز را داشتم چشم وزین غم

 نبوده‌ست با روز من روشنــــــــایـــــی

 جــدایی گمـــان برده بودم ولیکن

 نه چندان که یک سو نهی آشنایـی

 به جرم چه راندی مرا از در خود

 گناهــم نبوده‌ست جز بیگنایـــــی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگـــــارا بدین زودسیــری چـرایــــی

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا اینهمه بیوفایی

 سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغــــــا دریغـــــا که آگه نبودم

که تو بی وفــــا در جفا تا کجایی

همـه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشـایی

نگـــــارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بی قدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایــی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 22:35 توسط jamshid |

فعلا خداحافظ

سلام. بالاخره وقتش رسید. جمعه میرم تبریز. دانشگاه ما هم که قربونش برم خیلی سخت گیره. فکر نکنم بتونم تا بین دو ترم (یعنی تا بهمن ماه) بتونم  چیزی بنویسم. قصد دارم خیلی کمتر از اینترنت استفاده کنم و بیشتر درس بخونم.  همتون موفق باشین. فعلا خدافظ

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 16:38 توسط jamshid |

مطلب تاریخی در مورد گنبد

سلام. این مطلب تاریخی رو یکی از کرد های ساکن گنبد در مورد مهاجرتش به گنبد اون موقع هایی که شاید خیلی از ما ها حتی پدر بزرگمون به گنبد نیومده بود در مصاحبه با مجله مختومقلی فراغی نقل کرده ، منم اونو تو سایت بایراق پیداش کردم. بسیار جالب  و خواندنی هستش.

 

احتراما اینجانب عباداله میرزا زنجانی فرزند سیف اله در 24/5/1321 در گنبد کاووس خیابان خیام به دنیا آمدم.
پدرم سرباز میرزا کوچک خان در سالهای 1295 تا 1300ش به اتفاق 80 نفر از کردهای اطراف زنجان برای یاری و مددکاری میرزا کوچک خان و به سرکردگی خالد قربان و همگی با اسب و تفنگ دولول وارد قزوین و منجیل شده و به میرزا کوچک خان که از 37 سالگی تا 43 سالگی در استان گیلان حکمرانی می کرد کمک کردند و اصولا آسفالت و هواپیمایی و اتومبیل و راه آهن و گازکشی و لوله کشی آب و برق در ایران وجود نداشت. گیلان سرسبز بهترین نقطه برای کشتی رانی و آمد و رفت به اروپا و شوروی بود و مردم آنجا بهترین برنج ها و کیک ها و ماهی و قرقاول ها را می خوردند و انگلیسی ها در آنجا بانک شاهنشاهی و روسها بانک استقراضی تاسیس کرده بودند و رشتی ها بهترین نان را که در آن از بندر هشترخان (نزدیک باکو) و بوسیله کشتی وارد میشد، می خوردند. در آن دوران گیلانی ها از همه جای دیگر ثروتمندتر و ژیگول تر بودند و عمدتا کلاه شاپو یا سیلندر در سر داشتند و در گیلان به قدری درشکه وجود داشت که ترافیک بوجود می آمد و کردها ابتدا خیلی به میرزا کوچک خان برای ماندگاری او کمک می کردند تا جائیکه بهترین جنگ های پارتیزانی در داخل جنگل و حاشیه های رودخانه سفید رود تا پای جان انجام دادند، برخی شهید و همگی گلوله های ساچمه ای خورده و آسیب های فراوان دیدند لیکن بدلیل ناهماهنگی و کارشکنی های بوجود آمده و مخصوصا بدلیل انقلاب 1917 شوروی سرانجام میرزا کوچک خان شکست خورده و تارو مار گردید و لاجرم حقوق کردهای خالد قربان و با وجود سخاوتمندی های میرزا کوچک خان قطع می گردد. لازم به توضیح اینکه تعداد کردهای میرزا کوچک خان و از آن جمله پدر و مادرم بدلیل تشکیل خانواده به 200 نفر می رسد، پدرم 25 ساله بود که در نه سالگی ازدواج کرده بودند و چون میرزا کوچک خان شکست خورده بود تمام گناهها را به گردن کردها می انداختند و آنها را شوم و بدقدم دانسته و همواره آنان را مسخره می کردند و هر جا که می رفتند بدلیل داشتن لباس کردی و لهجه ی کردی مضحکه می شدند و ناچارا چون ممکن بود که از طریق قزوین به زنجان بازگشت نمایند، صد در صد اسیر سپاهان رضاخان خواهند گردید، لذا تصمیم می گیرند که سوار بر چند کشتی شده و از بندر انزلی به گمیشان که آن زمان چندین برابر از گنبد بزرگتر بود پیاده شوند. آنان 3 شبانه روز بی وقفه پارو می زنند و در آن دوران سفرهای دریایی در داخل دریای خزر به دلیل نبودن جاده خیلی متداول بود و بویژه گمیشانی ها با وجود داشتن شخصیتی بزرگ و ترقی خواه مانند رجب محمد صیادی متوفی 1313 روابط عمیق بوجود میاید و گرچه از جرگلان و دیدوخ و باغلق با گمیشان و بندرترکمن 400 کیلومتر فاصله وجود دارد اما این گمیشانی ها آنقدر که به سفر دریایی می رفتند به گوکلان نمی رفتند. گمیشانی ها در سال 1329 قمری یا 1289 شمسی قصد داشتند که کودتا کرده و محمدعلی شاه را که توسط مجلس دوم در سال 1327 قمری خلع شده بود در زمان نائب السلطنه بودن ناصرالملک دوباره به سلطنت برسانند و به همین دلیل حکومت مرکزی در زمان قاجار و پهلوی از گمیشان واهمه داشت و لاجرم راه آهنی را به بندرترکمن آورد که گمیشان را از اهمیت بیاندازد و طوری با گمیشان بدرفتاری میشد که آنان ناچار شدند که گمیشان را تخلیه کرده و اغلب به گنبد بیایند تا جاییکه گنبد که تا سال 1327 کدخدانشین بود، ناگهان دارای فرمانداری گردید در حالیکه گمیشان به تازگی دارای فرمانداری گردیده، دیگر اینکه کردهای میرزاکوچک خان پس از ورود به گمیشان پس از اندک مدتی در گنبد و کلاله و مینودشت ساکن شدند. آنان می گفتند که آب آشامیدنی در گمیشان وجود نداشت و خیلی شور بود و گمیشانی ها از آب باران که در آب انبار وجود داشت می خوردند که گاهی بدلیل نیامدن باران کمیاب می گردید و چون آب دریای گمیشان شورتر از همه جا می باشد، لاجرم این شهرستان بهترین موقعیت را برای ماهیگیری دارد، زیرا که ماهی ها علاقه ای عجیب به آب شور دارند!!
اینجانب سال 1327 را بخوبی بیاد میآورم، در آن سال پایم به مدرسه باز شد، من کدخدای گنبد را که ساری ساتائلاق نام داشت کرارا دیدم.
او قدی تنومند و پر هیبت داشت گرچه عکس تمام قد از او موجود نیست اما عکس او در عکاسی آیدین گنبد کاووس قاب شده است. حتی فرزند و نوه اش هم بلند قد بوده و هستند در آن دوران گنبد شهرداری به نام قرجه سیدی داشت که 12 برادر بودند که خیلی هم خدمت کرد و خیابان های گنبد را شن ریزی نمود و در آن زمان از جوی آب همواره آب آشامیدنی می گذشت و محل شهرداری در مغازه ای در فلکه ی مرکزی بود که حالا وارد خانه شده است و گنبد را که آلمانی ها در بحبوحه ی جنگ دوم با 16 خیابان ساخته بودند که 8 خیابان بر 8 خیابان دیگر عمود بود و آقای قربان دردی کامیاب متولد 1295 رئیس فرهنگ بودند که حالا هم زنده هستند و آقای محمد آخوند یا محمد گرگانی وکیل مجلس در پانزده دوره و جمعا 30 سال یعنی تا 1330 و پس از آدینه محمد وکیل مجلس شدند و بلاخره آقای بغدادی رئیس بانک ملی، تنها بانکی بود که در گنبد وجود داشت و آقای ولی محمد محمدی ثروتمندترین شخصیت در گنبد بود و آقای خداقلی آق بهترین سوارکار بودن که حتی در 70 سالگی هم سرحال بود.
1313
شمسی قزاق ها که ترکمن ها با آنها بلیش یعنی دانا می گویند بصورت سیل آسا و در حدود 5 هزار نفر که قبل از انقلاب 1357 به 15 هزار نفر می رسیدند بوسیله کشتی های متعدد وارد بندر ترکمن شده و اغلب در همان جا و حاشیه های رودخانه در گنبد که به آن چای بوئین می گویند ساکن شدند. آنان از جور و ستم استالین که در سال 1302 و پس از مرگ لنین و تروسکی به قدرت رسیده و بیش از 28 سال با دیکتاتوری حکومت کردند، ناچارا گنبد نشین و گرگان نشین و مخصوصا بندرترکمن نشین شدند. آنان بندرترکمن را به آن دلیل بیشتر انتخاب کردند که راه آهنی از بندرترکمن به تهران آغاز می گردید و تا سال 1339 هنوز راه آهنی به گرگان نیامده بود. قزاق ها صنعت گرتر از ترکمن ها بودند و ارابه های چهارچرخه و دوچرخه که کمپرسی می گردید و آلاچیق و طاقار و چمچه می ساختند و آهنگری را به خوبی بلد بودند و مخصوصا در کفاشی و چارق دوزی مهارت داشتند و لباس های جالب می پوشیدند و در درس خواندن نیز استعداد فراوان داشتند و بزودی دارای شناسامه ایرانی شدند و در قالی بافی و پلاس دوزی و نمد مالی و گل یقه ساطی نیز استعداد فراوان از خود نشان دادند. قزاق ها در ترکمن صحرا خانه های فراوان دو طبقه و با خشت خام و شیروانی کوب و یا سفالی ساختند. اما کردها بوسیله کشتی آنهم در سال 1301 اولین مهاجرانی بودند که در قرن 14 وارد ترکمن صحرا شدند و متعاقبا قزاق ها و ترک ها و بلوچ ها و زابلی ها یا همان سیستانی ها از سال 1330 به بعد و با تعدادی بیشتر که امرزه تعدادشان با ترکمن ها برابری می کند به ترکمن صحرا آمده و در تمامی نقاط استان ساکن شدند. زابلی ها علاوه بر ترکمن صحرا و استان گلستان در تمامی ایران بویژه در بیرجند و مشهد و تهران و مازندران و یا اینکه در تمامی استان ها جا پیدا کردند. آنان بدلیل خشکسالی و کم شدند سدهای آب رودخانه هیرمند بر اثر ایجاد سد ارغنلاب توسط افغان ها و با وجود ایجاد سدهای میان کنگی و زهک در ایران همچنان با خشک شدن دریاچه هامون که اطراف آن چندین هزار سال بهترین نقطه برای سکونت بوده و مهمتر از همه در اثر انتخابات دوره هفدهم در زمان مصدق که در اثر اختلافات قومی و عشیره ای حدود 200 نفر به هلاکت رسیده بود، دیگر سیستان که معنی و مفهوم آن ساکن بودن است، شبانه و پیاده به بیرجند و مشهد و آخر الامر به ترکمن صحرا راه پیدا می کنند و من اینها و تمامی نوشته هایم را خلاصه می گویم که ترکهای گنبد در زمان استالین دسته دسته به گنبد آمدند و عمدتا صایی و حمامی و سلمانی و نانوایی و دسته جات سینه زنی را بوجود آورند و ترکهای آذربایجان نیز بتدریج ازسال 1325 بواسطه واقعه آذربایجان گنبد نشین شدند. گرچه تعداد ترکهای تهران امروز از خود آذربایجان بیشتر است و اما فرزندان کردهای به گنبد آمده در سال 1301 تا استخدام اینجانب به عنوان تعدادشان 6 نفر بود که مهربانی بین ما وجود نداشت و از همان سربازان میرزا کوچک خان نیز چند نفری در شهرداری و ژاندارمری استخدام شدند و بعدها مرتبا بر استخدام آنها افزوده می گشت و گرچه آن نسل و فرزندان آنان به رحمت خدا رفته اند و از آنجائیکه اینجانب 40 سال در مشهد سکونت داشته ام بنابراین گرچه آنان را مشخصا می شناسم اما آنان اینجانب را به کلی ازقلم انداخته اند و بیگانه گردیده اند و گاهی در لباس و لهجه و کردار آنان نشانه هایی از کردی مشاهده نمی شود. قدر مسلم اینکه کردها و قزاق ها با کشتی و زابلی ها و بلوچ ها از لابلای درختان جنگل گلستان پای به ترکمن صحرا نهادند و اما پدر و مادرم و آنچه از کردها که از در سال 1301 و بعد از آن پای در گنبد گذاشتند از آنجاویکه ترکی می دانستند و گیلکی را هم در گیلان یاد گرفته بودند و از آنجائیکه گنبد شهرکی بکر و مستعد برای کشاورزی و کاسبی بود و همگی خیابان های شانزده گانه اش توسط آلمانها جلوه پیدا کرده و دارای چهار راه های زیبا بود، بنابراین هر تازه واردی را جذب می کرد. گرچه در آن دوران سال های متمادی در داخل گنبد آلاچیق های متعددی وجود داشت و زمین هایش آنقدر ارزان و حتی مفت بود که برخی در نزدیک ترین محل زمین های چند هکتاری را بدون رادع و مانعی صاحب شده و زراعت می کردند. از مالکین اولیه در گنبد می توان از ولی محمد محمدی و حاجی گرجی ایگدری و دکتر گرجی و مخودا لر بیاری و سرابی پا و توربانی و خداقلی آق و شیرمحمدی و قجقی ها و عبداله زاده و قرهقولپاقی و امان پور و سیدی ها و مرتضی نوروزی و بعدها فاریایی و برادران آسوده و بیگ زاده و خیلی ها را نام برد که عمدتا در ساخت و سازهای خود از آجرهای امام زاده یحیی و کوره ایکه در کنار بنای قابوس قرار داشت و یا با آجرهای خام و گاهی با گل و چپرهایی از نی می ساختند و مانند امروز از سیمان و جوشکاری استفاده نمی کردند. کردها بیشتر در خیابان وحدت گنبد به کسب و کار اشتغال پیدا کرده تا جائیکه این خیابان موسوم به خیابان کردها گردید که امروزه نیز به همین نام عنوان می گردد و گرچه همواره معورف است که خیابان های گنبد همگی مستقیم ساخته شده است اما نباید فراموش کرد که خیابان امامزاده یحیی و خیابان فرودگاه بر حسب دلایل فراوان قدری کج ساخته شده تا بتواند به مقصد راه پیدا کند، می دانیم که ترکمن ها به امامزاده یحیی که در سال 125 قمری در هفده سالگی شهید گردیده، قارانکی امام می گویند و اینجانب تا سال 1328 به یاد می آورم که این امامزاده در ساختمانی بسیار تاریک و محقر ساخته شده بود و بنابراین به آن قارانکی می گفتند. امام زاده ایکه در آزادشهر و برفراز کوه ساخته شده آق امام می گویند.
اولین کارخانه برق در گنبد توسط قربان یگانه در روبروی آرامگاه قابوس در 70 سال قبل تاسیس شد و از آنجائیکه تا آن زمان در گنبد عینکی وجود نداشت به او قربان عینکی می گفتند و خیلی ها هم از دیدن عینک تعجب می کردند و سالها بعد شهرداری گنبد کارخانه برق در داخل باغ ملی ایجاد کرد و لاجرم مردم گنبد دوگونه برق مصرف می کردند گرچه برق قربان عینکی کیلو واتی 7 ریال و برق شهرداری کیلو واتی 5 ریال بود، لیکن گنبدی ها بیشتر از برق قربان عینکی بدلیل نظم و انضباطی که در توزیع آن وجود داشت استقبال می کردند. در آن دوران وسایل برقی وجود نداشت و لاجرم برق فقط بمنظور روشنایی مصرف می گردید و رادیوها هم که تعداد آنها به اندازه انگشت های دست بود با باطری کار می کرد و لاجرم فقط شبها آن هم تا 12 شب کارخانه های برق کار می کردند و به خیلی از جاهای گنبد برق کشی نشده بود، اغلب در خیابان های 16 گانه گنبد فانوس آویزان می کردند ودر داخل خانه ها چراغ های روشنایی نفتی و یا ثروتمندها از چراغ توری و پریموس استفاده می کردند. در آن زمان تمامی خیابان های گنبد خاکی و رنگ آسفالت به خود ندیده بود و گنبدی ها از سال 1338 رنگ آسفالت به خود دیدند و سالها طول کشید که ادامه یافت، در آن زمان آخوند آباد و هفده شهریور و دریاچه و آزادگان و خیابان دانشجو و تقی آباد و کوی بهارستان و کوی فرهنگیان و زابل آباد و خیابان آرش و کمینه و اروند رود و سید آباد و امام رضا و خیلی ها وجود نداشت و در میدان یادبود کوره پز خانه ای آنرا مسدود نموده بود و در خیابان میهن شرقی که به آن خیابان خرها می گفتند پرتگاهی 2 متری وجود داشت و یا اینکه در خیابان دارایی بازار حلبی سازها و در قسمتی از خیابان طالقانی بازار حصیر فروشی ها و خیابان وحدت بازار کردها وجود داشت. اولین دسته جات سینه زنی توسط سید چمچه و عبایی انجام یافت و سپس ترک ها هم دسته ای تشکیل دادند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17:27 توسط jamshid |

عید قطر مبارک

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 22:34 توسط jamshid |

انتقاد؟!

سلام.   اول این که لحن نوشته های من مثل حرف زدنمه . هر چیزی که من اینجا می گم برای جنس مخالف هم صادقه. هر غیر ترکمنی هم که میاد این نوشته ها رو می خونه می دونه که این چیزایی که اینجا نوشتم تو جامعه خودشون هم هست. حالا هر برداشتی خواستین بکنین..

چه جوری میشه دخترا (و همچنین پسرا) تا بیستو یک دو سه سالگی هر کاری دلشون می خواد می کنن . حالا که سن ازدواجشون می رسه دم از سنگینی و مودب بودن می زنن؟ این که حالا اون پسره مورد نظرشون باید مودب باشه و متین باشه و پولدار و جنتلمن باشه و حالا... . خودشون هم حالا سنگینی و وقار پیدا می کنن و حجب و حیا و ...؟!! چطور میشه اون موقع ها به اون جور پسرا (بازم تاکید می کنم برای جنس مخالف هم صادقه) می گفتن اسگل و این حرفها و خوشون با هرکی که اون موقع دنبال هیجان و لات بازی بود و لباسهای و مدل موهای خنده داری بود، قرار می ذاشتن و حالا دنبال پسرهای تر گل و ور گل و تحصیل کرده می گردن؟ عده کمی از دخترها هستن که از این کارها نکرده باشن. درسته؟ خوشگلاشون که حق طبیعی خودشون می دونن که بیزینس پسر کنن بقیشون هم برای اینکه از قافله عقب نیفتن) چون ). خود من دنبال این کارا راه نیفتادم ولی حالا نگران اینم که حالا اگه یه روزی خواستم زن بگیرم، اصلا دختر سالم و پاکی هم مونده؟ که البته خوشگل هم باشه؟ این مورد برام بسیار مهمه . حالا دختر خانما رو فکر کنم براشون مهم نباید هم باشه چرا؟ چون خودشون دنبال این کارا بودن. برن با همون ها ازدواج کنن. اگه پولدار و جنتلمنی هم به سراغشون اومد، در مورد سابقه پسر حق ندارن هیچی بپرسن و نباید هم جیکشون در آد .چون اون پسره اگه کاری هم کرده باشه، و مثلا قبل این که بیاد سراغشون صد تا جی اف داشته باشه نباید براش مهم باشه و یا حتی بهش هم مربوط باشه . چرا؟ خوب به این دلیل که اون پسره حق طبیعیشه از میون این همه دختر عشق پسر یکی دو جین رو برای خودش دست چین کنه (یاد سری فیلم های آمریکن پای افتادم). کسی رو می شناسم که پولداره و آینده شغلی و همه چیز تضمینه. اون پسره حق داره هر هفته با یکی دوست بشه و بعدش با اون بهم بزنه. خودتون خودتونو کوچیک می کنین. من می گم ای کاش زمان به عقب بر می گشت. می دونستم چی کارا باید بکنم. خیلی خوب هم می دونستم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:30 توسط jamshid |

رفتیم تبریز و برگشتیم

سلام. ترم قبل بر خلاف مطلب قبلیم یه ترم کابوس وار برام بود. ترمی که قبل انتخاب واحدش می دونستم که باید واحد کمتر بر دارم تا کارم راحت تر شه. ولی کسخلی کردم و بیست واحد ورداشتم. رو پنج واحدش شک کردم که از میون فیزیک و نقشه کشی صنعتی یکیشو بردارم چون می دونستم ممکنه در آینده باسنگینی درسا مشکل پیدا کنم. چون نه تا درس برداشته بودم. تمرین های پرشماری که تمامی اساتید می دادن و برام هضمش یه نمه مشکل بود این همه تمرین؟ به خصوص بابت نقشه کشی( هنوزم معتقدم وقتی قراره من  اونو بخونم مهندسین عمران یا معماری چی باید بحونن)کلی نمرین می داد ومن بر خلاف دو ترم گذشته لجم بابت درسها هم در اومده بود و تمامی تمرین هارو(بجز دزس ترمو دینامیک(که اونم تا الان نمره اش نیومده )کپی زده بودم. تو دانشگاه هم اگر در طول کل ترم بخونی ولی تو موقع امتحانات نخونی، نمره نمی تونی بیاری. مثل درس ترمو که من موقع فرجه هاش هیچی نخوندم و امتحانش رو که البته خیلی سخت بود خیلی بد نوشتم. تا الان هم نمرم نیومده و اگه استاد تا ۲۰ شهریور نمره ام رو بهم نده، (اون موقع انتخاب واحد اینترنتیه) ۹ ترمه میشم.

تو دانشگاه سیستم فرق می کنه. تو دبیرستان مسئاله های که حل می گردی یک خط یا دو خط جواب داشتن و هر کدوم مربوط به یک مبحث بودن. کارت راحت بود. ولی الان تو دانشگاه برای حل هر مسئاله باید حدالاقل نیم ساعت وقت بزاری. چبزی که من حوصلشو نداشتم(نمی دونم الان دارم یا نه؟). متاسفانه من تو خونه بهتر می خونم. این واقعیت تو این ترم برام آشکار شد. ولی بدبختانه دانشگاه فقط ۵ روز فرجه میده. دوستان هم لطف می کنن تا روز آخر میان سرکلاسا. از تبریز تا گنبد هم حدالاقل ۱۶ ساعت راهه. موقع فرجه ها  هم تو خوابگاه حس و حال درس رو ندارم. موقع امتحانات هم سالن مطالعه پره آدمه و اگه یه سی ثانیه از سالن رفتی  بیرون صندلی و جاتو می گیرن دستتو میذارن توی پوست گردو.

 خودم هم مقصرم. البته. والیبال  بود، بودم. فیلم بود ، بودم. بازی ۲۰۱۰پس بود، بودم.چرا؟ چون فکر می کردم مثل بعضی ها شب امتحان یه جزوه رو دو دور بکنم بیست میشم. (البته تو دانشگاه ما تمام امتحانات پایان ترم اینطوریه و هر کی جزوه استاد رو حفظ کنه ۲۰ میشه). ولی غافل از این که من بااینطوری درس خوندن بزرگ نشدم و به اون عادت ندارم. منظورم اینه که شب امتحانی نیستم.  ولی تو دانشگاه اگه در کل طول ترم بخونی ولی شب امتحانش جزوه استاد رو حفظ نکنی،نمره نمی گیری. من کل ترم می خوندم ولی شب امتحانش که باید بخونی، تو سالن مالعه که نمی تونم موقع امتحانات به دلیل شلوغی بیش از حدش بخونم. تو اتاق هم که حرف می زنم. نتیجه چی میشه؟ منی که در طول ترم خوندم ، صرفا به این دلیل نمی تونم نمره بیارم و بقیه با خوندن در شب امتحان، بالای ۱۵ میشن ومن باید تا الان منتظر نمرم بمونم.

روزی هزار بار به خودم می گم کاش نقشه کشی رو بر نداشته بودم دو سه باری هم قصد حذفش رو هم داشتم ولی گفتم پاسیم رو می گیرم میره. رید تو خس و حال درس خوندنم. اصلا کلا از درس و دانشگاه بدم اومد. آقا من تصورم خوب نیست نمیشه پاسم کنید؟ آدم تویه یه زمینه ای  هر کاری  هم بکنه نمی تونه با اون رابطه برقرار کنه.

فیزیک هم افتادم. رفتم دو روزه تو تبریز امتحان دادم و برگشتم. ان شا الله بیست این درس رو می کوبم تو سر استادش.

این ترم نمی دونم چی می خواد بشه. ولی یه چیزی رو می دونم. وقتی تو این تابستون اون پسر آبمیوه فروش رو تو پارک میل گنبد دیدم که فکر کنم سه ساله تو این گرما آبمیوه می فروشه و دیدم که یه آهی از سر خستگی و حسرت کشید، از خودم بدم اومد.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:2 توسط jamshid |

یه پست جدید

سلام .خوبید؟ بعد مدت ها خواستم یه پست جدید بذارم.  گفتم چی بذارم؟

به یه نتیجه رسیدم که یکم از وضع جوانهای امروزی براتون بگم. الان هر کی هر کاری می کنه در موردش غلو می کنه. درست نمی گم؟ هر کی دوست داره خودش رو بالاتر از بقیه نشون بده.  نمیدونم دلیل اصلیش شاید تربیت مادر ها باشه. الان هر کسی به یه چیزیش می نازه و اونو بزرگ میکنه. یکی به پولش می نازه و اون دستمایه ای میشه برای کوچک کردن دیگران . با استفاده از پول بابا سعی میکنه همه رو مچل خودش کنه و هر هفته با یکی دوست بشه و مث دستمال کاغدی باهاش بازی کنه و هفته بعد یه دستمال کاغذی دیگه. یکی دیگه غلو رو در این می بینه که تعداد دوست دختر هاش رو برات بشماره و بگه که کدوم پولدار تره. تازه  بقیه هم مث سگ ازش تعریف میکنن و میگن که چه با عرضه است و آرزو میکنن عین اون بشن. یکی دیگه دوست داره از توانایی های خودش تو عرق خوری برات بگه و بگه عرق خوری تو رو می بره تویه یه عالم دیگه و....  یکی دیگه دوست داره از مغزش برات بگه وبگه من در طول ترم هیچی نمیخونم  اینو باور می کنی؟ولی بلدم تو فرجه ها بخونم و بیست بشم یا یکی دیگه بگه اگه بخونم بیست میشم ولی نمیخونم(یکیش خودم). یکی دیگه برات از این میگه که هشتصد تا رفیق داره و همیشه خوشه و به اون اینقدر بدهکاره و اون دوستش دلش نمیخواد اینو بهش بگه و خودش از همشون اونقدر طلب داره ولی چون عالم رفاقته خجالت می کشه که اینو بهشون بگه. غافل از این که از کجا معلوم این دوستی ها همیشه بمونه؟ چون تو این دوره زمونه تو که طلبکاری به جای این که به بدهکار منت بذاری باید منتشو بکشی. بعضی هم بزرگیشون تو اینه که با پول دیگران بزرگ و پولدار بشن،احتمالا پیش خودشون میگن اون که پولداره به پولش احتیاج نداره یا یه کارای دیگه.... یکی دیگه برات از این میگه که من هیکلم از تو بزرگتره و حق نداری جلوم حرف بزنی. یکی دیگه عین قبلی غلو رو تو این می بینه که چطور  میتونه عصرها تو خیابون ها با موتور ویراژ بده و هم با جون خودش و هم با جون مردم بازی کنه. بعدشم نذاره چیزی بهش بگی. چون بزرگیش تو اینه که نمیتونن چیزی بهش بگن چون سریع یه چاقو تو شکمشون فرو می کنه. یکی دیگه بزرگیش تو اینه که برای یه جنس صبح تا شب بازار رو زیر و رو کنه و به خاطر یکم تخفیف بیشتر و  این  که بتونه به بقیه بگه که تونسته نسبت به فلان فامیل همون جنس رو ارزون تر گرفته، همه و از جمله خودش رو رسوا کنه.

اما برا خانم ها:بزرگیشون تو اینه که زیباتر باشن. حالا که زیباترن حق دارن پسرها رو بازی بدن. بزرگیشون تو اینه که تا حالا با چند تا پسر دوست شدن. به نظر شما حالا دختری پیدا میشه که هم زیبا باشه هم پاک؟ یعنی تا حالا با هیچ پسری دوست نشده باشه؟ حالا این دختر خانم با پسری عین خودش ازدواج می کنه. بچشون چی میشه خدا میدونه. حالا به نظرتون همون پسره و دختره و پدر و مادر فعلی  اجازه میدن بچشون عین خودشون بشه؟

حالا خانمه و مادره بزرگی رو تو این می بینه که شوهرش ماشین مدل بالاتری میرونه. شوهرش تو اداره مهمتری ، شغل بالاتری داره و حقوق بیشتری می گیره. شوهرش براش طلاهای بیشتری می خره و یا این که شوهرش اونو برای حج ثبت نام کرده (برای بار ن ام).  ولی اون مادره با توجه به جوونی های شوهرش میتونه مطمئن باشه که شوهرش به قول ترکمن ها ((دگ گزمه)) میکنه. یعنی صحیح رفتار میکنه ؟ حالا مادره به نظرم اگه شلوار شوهرش دو تا شد حق نداره اعتراض کنه((که این امر امکان نداره با این گرونی)).

نتیجه چی میشه؟ حس بی اعتمادی به هم و یاس تو زندگی. رفیق بازی های بی نتیجه. هم با خودی و هم با جنس مخالف. جوون تا میبینه میتونه رفیق((بگم زید:دوست دختر)) بازی کنه و از این طریق شاید((نمیدونم چون اکثر ایین جوون ها ادعاشون میشه رابطشون به جاهای باریک نمیکشه) ،نیازهای جنسیشو برطرف کنه چرا بره زن بگیره؟ حالا اگر هم خواست زن بگیره نمی تونه چون باید کلی خرج کنه خونه و ماشین وبه اندازه سال تولد حاج خانم سکه طلا مهریه و... داشته باشه که نداره و کل عمرش کیر گوزی کرده. حالا اگر هم ازدواج کردن ناموفق در می آد خوب.

 ما جوان ها (یکیش من)داریم به کجا میریم؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 11:6 توسط jamshid |